غریبه ای آشنا
دلم برای حضورت عجیب دلتنگ است
ای آنکه هستی مدتی دلسرد با ما ای سیب سرخ آرزوهای درازم این سیب خوردنها چه کاری کرد با ما! آخر چه نسبت با خدا داریم وقتی حتی میان زوج و فردی،فرد با ما ما را پراندی از فراز شاخه هایت انگار مردی با همه، نامرد با ما از چار فصل سال سرسبزی تو بودی رفتی و ما ماندیم و سالی زرد با ما من می روم اما به دنیای گذشته بانو تو هم یک مدتی برگرد با ما! قربان پلک داغ و نگاه ترت بخواب این چادر شب است بکش بر سرت بخواب... غم نبودنت قلمم را شکست... دیگرصدایی از درونم هم شنیده نمی شود... تمام زبانهای دنیا برایم غریبه شده اند... که ردپای نگاه تو بر زمین کافیست نگو چه سرسری و ساده رد شدی از من همینکه دست خدا می سپارم این کافیست برای داشتنت این جهان مناسب نیست تو را فقط و فقط جنت برین کافیست برای بخت بد من که نقشه لازم نیست همین خطوط رقم خورده بر جبین کافیست خدا! ستاره ی بخت مرا نگیر از من نگیر سهم مرا،سهم خوشه چین کافیست تمام قصه ی ما گریه بود اما تو همینکه گریه کنی فصل آخرین کافیست اگرچه کار من و تو گذشته از اینها بیا بخوان غزلم را،بیا ببین کافیست؟ در هر دومان حال و هوای دیگری بود من بودم و یاد تو و حسی که هر شب سرگرم با شعر و مداد و دفتری بود دیوار شد مابین مان ،اما چگونه؟ چون جای این دیوار قبلا ها دری بود دردی از این بدتر اگر روزی بفهمی آن دل که می خواهی از آن دیگری بود یا دست بردارت نباشد خاطرات و برخوردهایی که تماما سرسری بود وقتی غرورم را شکستی باورم شد قلبی که داری جای از ما بهتری بود دیرست فرصت نیست امروزی نمانده قبلا برای پر زدن هامان پری بود گاهی دلت میخواهد گم بشوی... گاهی هم دلت میخواهد بمیری... اما هیچ وقت ،هیچ چیز به دل بخواه ما نبوده و نیست... "ليلا حيدري" . . . بار سفر مي بندي اما تا هميشه تا اينكه تصويري شوي در پشت شيشه تا من بمانم با غم دلواپسي ها وقتي غروب سرد تو مانند تيشه بر جان من افتاده،تا از پا در آرد زخمي كه بر اعماق جانم كرده ريشه اين باغ ديگر بي تو جاي پر زدن نيست حتي اگر من باشم و باران بيشه جز نیستی راهي نمي ماند برايم وقتي غريبي مي كني با ما هميشه يك روز مي بيني به سر فصل خبرها در لابه لاي روزنامه پشت گيشه عكس كسي كه گم شده در خاطراتش عكس كسي كه تا ابد پيدا نميشه... نگو که چطور دلت آمد تنهایم بگذاری! که دلم نیامد! دلم در دستهایت... توی تنهایی ات... جا ماند... جاماند و نیامد... با من راه نیامد "ليلا حيدري" . . . مي روي تا كه من به دنبالت، رهسپارهميشه ها باشم شايد اين هم بهانه ي خوبيست ،تا كه از اين قفس رها باشم قسمت ما چنين رقم خورده ،سرنوشت بدي كه مي بيني كه به دست قضاي اجباري،از تو ،يعني خودم جدا باشم وقت خوابم كه مي شود هر شب،غرق كابوس مي شوم بي تو سايه ها هم مرا نمي فهمند، تا به جاي يكي، دوتا باشم آرزوها يكي يكي مردند ،دست بايد بشويم از آنها در پي فكر تازه اي در سر ،كه اگر لحظه اي خدا باشم، مي سپارم به دست خوشبختي بنويسد من و تو را با هم كه به كل زمانه مي ارزد ،لحظه اي را كه با شما باشم ديگر اين شهر جاي ماندن نيست،روزهامان خزان و بي برگيست مي روم گر چه ظاهرا بي تو ،با توام با تو هر كجا باشم وچقدرقشنگ گفته خواجه حافظ شیراز (ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور) وهمیشه هم هرآنچه که قصه ها گفتن نمیشه وهمونی می شیم و به دست میاریم که آرزومون بوده خدا چه خوب رقم زد برای ما دونفر به دست های اجابت دعای ما دونفر همان که قصه ی عشق من و تو را تنها به پیش برده از اول به جای ما دونفر نوشته لذت عمری کنار هم بودن شبیه جرم بزرگی به پای ما دونفر گرفته حس شکفتن دوباره روییدن به جرعه جرعه غزل واره های ما دونفر شده هر آنچه که رنگ غریبگی دارد به چشم هم زدنی آشنای ما دونفر که تا طراوت و لبریز تازگی باشد چو بعد بارش باران هوای ما دونفر چقدر حس عجیبی چه می شود برسد به گوش عالم و آدم صدای ما دونفر تویی که خسته ی مجنون و درد فرهادی به جای این دو بخوان ماجرای ما دونفر چقد حس عجیبی به آدم دست میده رد شدن از کوچه ای که عطر عاشقانه هات درش پیچیده وتنفس هوایی که به نفسش عجین شده و زمینی که به عبورهر شبش با رد پاهاش متبرکه پس چقدر خوبه که حتی اگه دوستت نداشته باشه دوس داشتنشو ازت دریغ نکرده و بهت هدیه داده تا... دوباره بی تو می روم میان کوچه های شب قدم زنان از ابتدا وُ تا به انتهای شب تو خواب می روی و من در اوج بی صدایی یم زبان قصه می شوم برای تو برای شب شب و هجوم سایه ها در ازدحام بی کسی مرا رها نمی کند حصار میله های شب تو بهترین ترانه ای که از تو بی نظیرتر نبود هر چه گشته ام به آیه آیه های شب تویی که با غزل مرا اسیر خویش کرده ای غزل شدن برای تو شده مرا غذای شب هزار سال بگذرد غریبه ام برای تو برای تو که بوده ای همیشه آشنای شب شبی غروب می کند به آسمان چشم تو مسافری که می رود به سمت ناکجای شب تقدیم به عزیزی که با سکوتش با هام حرف میزنه میگه میخنده دلداریم میده وچه حرفهای نگفته که توی سکوتش موج میزنه.... تقدیم به تو.... آره خود تو... تویی که تمام نداشته هامی... سکوت مثل همیشه میانمان جاریست نگو که بی خبرم این سکوت اجباریست عجب زمانه ی سرد و غروب دلگیری که زنده بودنمان هم ز روی ناچاریست بگو برای من از حرف های ناگفته بگو که بشنوم این زخم ها اگر کاریست بگو رها شوم از غربت تن خاکی که روحِ در بدن انگار ، زیر آواریست دگر چه جای امیدی غروب نزدیکست و مرگ آخر این سرنوشت تکراریست هزار و یکشبِ این قصه را نخوابیدم که سهم هرشبِ چشمم به پای بیداریست دلتنگتم... چقدر سخته داشتن یه دل کوچک ویه دلتنگی بزرگ عجب فرازو نشیبی داره راه عشق و دوست داشتن شاید تنها فرقش باچیزای دیگه همین سختی هاش باشه اما ترسش اینه که به جایی نرسی وعشقت واقعی نباشه دیگه چه فرقی میکنه وقتی باشی وپیشم نباشی حکایت از سرنوشتیه که مث سایه همرامه همون بخت بد ، بخت سیاه............ شد بخت سیاه من همرنگ بلوزی که کردم به تن و ماندم پابند هنوزی که گفتی به من و رفتی از کوچه ی پردردم من ماندم و دلتنگی درحسرت روزی که شاید برسی شاید ، روزی که نمی آید یعنی که چه عمری را ، هی چشم بدوزی که پایان خوشی بینی ، در آخر این بازی این قصه ی تکراری ، با رمز و رموزی که فهمیدی و میدانی از یاد ولی بردی خواهی برسی باید چون شمع بسوزی که یک لقمه ی پرچرب تاریخ شوی ، اما بگذار و رها کن تا ، دیدار به روزی که....
| Design By : Pars Skin |


