X
تبلیغات
غریبه ای آشنا


غریبه ای آشنا

دلم برای حضورت عجیب دلتنگ است

  زندگیمان سرد و ما هم گوشت هایی منجمد

  در گلو داریم یک دنیا صدایی منجمد

 

  کاش هرگز دل به این بازی نمی دادیم ما

  می رود این جاده سمت ناکجایی منجمد

 

  ره به جایی بردن از این زندگی بی معنی است

  می شود کاری مگر،با دست و پایی منجمد

 

  وارثان عصر یخبندان نسل آدمیم

  وارثان جاهلیت با خدایی منجمد

 

  چارفصل زندگی دارد به آخر می رسد

  ایستگاه زندگی در انتهایی منجمد

 

  دیر فهمیدیم و کاری برنیامد از کسی

 نیست در دستانمان حتی دعایی منجمد

 

  چون سلیمان ایستاده مُرده ایم و هیچکس

  پی نبرده مرگمان را بر عصایی منجمد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1392ساعت 10:23 توسط اکبر کریمی|

 همیشه قسمت ما با شکسته بالی هاست

 همینکه بودنت از آنِ دست خالی هاست

 

 چه بی نتیجه شده سالهای بعد از تو

 تو که نبودنت آغاز خشکسالی هاست

 

 قرار مقصد قبلی  دقیق یادم نیست

 گمان کنم که حدودا همین حوالی هاست

 

 سوال می کنم آیا کسی تو را دیده؟

 تویی که چهر ه ات  از نوع بی مثالی هاست

 

 خیال من که به جایی نمی رسد بی تو

 خیال می کنم این شهر بی خیالی هاست

 

 نگو هر آنچه که پیش از من و تو می گفتند

 دروغ بود و فقط طرح روی قالی هاست

 

 خدا کند که پس از این مراقبت باشد

 به هر کجا که زمین دست لاابالی هاست

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1392ساعت 22:37 توسط اکبر کریمی|

 رهایم کن در این گرداب رفتن

ندارم بی تو حتی تاب رفتن

 

نگاهت را نگیر از چشم هایم

چرا دیدی برایم خواب رفتن

 

تو غرقی در هوای پرکشیدن

و من هم غرقه ی خوناب رفتن

 

پس از این سیرم از دریای بی تو

تو اما نیستی سیراب رفتن

 

گریزانم از این پایان کاری

از این شبهای بی مهتاب رفتن

 

ازاینکه فکر کردم بعد عمری

رعایت می کنی آداب رفتن

 

برایم بعدازاین فرقی ندارد

که باشم طعمه ی سیلاب رفتن

 

پس از چندی بخواهی یا نخواهی

مهیا می شود اسباب رفتن

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 14:4 توسط اکبر کریمی|

 شادی به همراه تو بود و درد با ما

 ای آنکه هستی مدتی دلسرد با ما


 ای سیب سرخ  آرزوهای درازم

 این سیب خوردنها چه کاری کرد با ما!


 آخر چه نسبت با خدا داریم وقتی

 حتی میان زوج و فردی،فرد با ما


 ما را پراندی از فراز شاخه هایت

 انگار مردی با همه، نامرد با ما


 از چار فصل سال سرسبزی تو بودی

 رفتی و ما ماندیم و سالی زرد با ما


 من می روم اما به دنیای گذشته

 بانو تو هم یک مدتی برگرد با ما!





نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 2:50 توسط اکبر کریمی|

برای تو که لحظه هایم از خیال حضورت خالی نیست...

 قربان پلک داغ و نگاه ترت بخواب

 این چادر شب است بکش بر سرت بخواب...

 غم نبودنت قلمم را شکست... دیگرصدایی از درونم هم شنیده نمی شود...

تمام زبانهای دنیا برایم غریبه شده اند...

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 20:51 توسط اکبر کریمی|

سفر بخیر،برای دعا همین کافیست

که ردپای  نگاه تو بر زمین کافیست

 

نگو چه سرسری و ساده رد شدی از من

همینکه دست خدا می سپارم این کافیست

 

برای داشتنت این جهان مناسب نیست

تو را فقط و فقط جنت برین کافیست

 

برای بخت بد من که نقشه لازم نیست

همین خطوط رقم خورده بر جبین کافیست

 

خدا! ستاره ی بخت مرا نگیر از من

نگیر سهم مرا،سهم خوشه چین کافیست

 

تمام قصه ی ما گریه بود اما تو

همینکه گریه کنی فصل آخرین کافیست

 

اگرچه کار من و تو گذشته از اینها

بیا بخوان غزلم را،بیا ببین کافیست؟

 

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 19:41 توسط اکبر کریمی|

قبلا برای پر زدن هامان پری بود

در هر دومان حال و هوای دیگری بود

 

من بودم و یاد تو و حسی که هر شب

سرگرم با شعر و مداد و دفتری بود

 

دیوار شد مابین مان ،اما چگونه؟

چون جای این دیوار قبلا ها دری بود

 

دردی از این بدتر اگر روزی بفهمی

آن دل که می خواهی از آن دیگری بود

 

یا دست بردارت نباشد خاطرات و

برخوردهایی که تماما سرسری بود

 

وقتی غرورم را شکستی باورم شد

قلبی که داری جای از ما بهتری بود

 

دیرست فرصت نیست امروزی نمانده

قبلا برای پر زدن هامان پری بود

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 17:43 توسط اکبر کریمی|

گاهی دلت میخواهد گم بشوی...

گاهی هم دلت میخواهد بمیری...

اما هیچ وقت ،هیچ چیز به دل بخواه ما نبوده  و نیست...

                                                                         "ليلا حيدري"

.

.

.

بار سفر مي بندي اما تا هميشه

تا اينكه تصويري شوي در پشت شيشه

تا من بمانم با غم دلواپسي ها

وقتي غروب سرد تو مانند تيشه

بر جان من افتاده،تا از پا در آرد

زخمي كه بر اعماق جانم كرده ريشه

اين باغ ديگر بي تو جاي پر زدن نيست

حتي اگر من باشم و باران بيشه

جز نیستی راهي نمي ماند برايم

وقتي غريبي مي كني با ما هميشه

يك روز مي بيني به سر فصل خبرها

 در لابه لاي روزنامه پشت گيشه

عكس كسي كه گم شده در خاطراتش

عكس كسي كه تا ابد پيدا نميشه...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 17:7 توسط اکبر کریمی|

من دلم را به عمد تنگ كردم تا ديگر جاي هيچ كس نباشد

نگو که چطور دلت آمد تنهایم بگذاری!

که دلم نیامد!

دلم در دستهایت...

توی تنهایی ات...

جا ماند...

جاماند و نیامد...

با من راه نیامد

                              "ليلا حيدري"

.

.

.

مي روي تا كه من به دنبالت، رهسپارهميشه ها باشم

شايد اين هم بهانه ي خوبيست ،تا كه از اين قفس رها باشم

 

قسمت ما چنين رقم خورده ،سرنوشت بدي كه مي بيني

كه به دست قضاي اجباري،از تو ،يعني خودم جدا باشم

 

وقت خوابم كه مي شود هر شب،غرق كابوس مي شوم بي تو

سايه ها هم مرا نمي فهمند، تا به جاي يكي، دوتا باشم

 

آرزوها يكي يكي مردند ،دست بايد بشويم  از آنها

در پي فكر تازه اي در سر ،كه اگر لحظه اي خدا باشم،

 

مي سپارم به دست خوشبختي بنويسد من و تو را با هم

كه به كل زمانه مي ارزد ،لحظه اي را كه با شما باشم

 

ديگر اين شهر جاي ماندن نيست،روزهامان خزان و بي برگيست

مي روم گر چه ظاهرا بي تو ،با توام با تو هر كجا باشم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 20:7 توسط اکبر کریمی|

وچقدرقشنگ گفته خواجه حافظ شیراز

(ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور)

وهمیشه هم هرآنچه که قصه ها گفتن نمیشه

وهمونی می شیم و به دست میاریم که آرزومون بوده

 

 

خدا چه خوب رقم زد برای ما دونفر

به دست های اجابت دعای ما دونفر

 

همان که قصه ی عشق من و تو را تنها

 به پیش برده از اول به جای ما دونفر

 

نوشته لذت عمری کنار هم بودن

شبیه جرم بزرگی به پای ما دونفر

 

گرفته حس شکفتن دوباره روییدن

به جرعه جرعه غزل واره های ما دونفر

 

شده هر آنچه که رنگ غریبگی دارد

به چشم هم زدنی آشنای ما دونفر

 

که تا طراوت و لبریز تازگی باشد

چو بعد بارش باران هوای ما دونفر

 

چقدر حس عجیبی چه می شود برسد

به گوش عالم و آدم صدای ما دونفر

 

تویی که خسته ی مجنون و درد فرهادی

به جای این دو بخوان ماجرای ما دونفر

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 21:22 توسط اکبر کریمی|


مطالب پيشين
»
»
»
»
» تقدیم به کسی که با رفتنش تنهاترم کرد...
»
»
»
»
» وقتی که عشق به آدم رو میکنه همه چی......
Design By : Pars Skin